بسم الله الرحمن الرحیم ـ الحمد لله رب العالمین وصلی الله علی محمد وآله الطاهرین سیما امام زمانناروحی وارواح من سواه لتراب مقدمه الفداء

بحث ما پیرامون بررسی سندی و متنی و دلالی روایات شعیب بن صالح است. اکنون روایتی دیگر را بررسی می‌کنیم.

روایت نهم:

«ملاحم ابن طاووس عن فتن السلیلی، وقال وذکر إسناد هذا الحدیث إلى معاذ بن جبل، ثم قال: بینما أنا وأبو عبیده الجراح وسلمان جلوس ننتظر رسول الله إذ خرج علینا فی الهجیر مرعوبا متغیر اللون، فقال: من ذا أبو عبیده، معاذ، سلمان؟ قلنا: نعم یا رسول الله، فذکر الفتن ثم قال:

تدخل مدینه الزوراء، فکم من قتیل وقتیله ومال منتهب وفرج مستحل، رحم الله من آوى نساء بنی هاشم یومئذ وهنَّ حرمتی، ثم ینتهی إلى ذکر السلطان بذی الغریین، فیخرج إلیهم فتیان من مجالهم علیهم رجل یقال له صالح، فتکون الدائره على أهل الکوفه، ثم تنتهی إلى المدینه فتقتل الرجال وتبقر بطون النساء من بنی هاشم، فإذا حضر ذلک فعلیکم بالشواهق وخلف الدروب، وإنما ذلک حمل امرأه، ثم یقبل الرجل التمیمی شعیب بن صالح، سقى الله بلاد شعیب، بالرایه السوداء المهدیه بنصر الله وکلمته حتى یبایع المهدی بین الرکن والمقام. [۱]»

(معاذ بن جبل گوید: من و ابو عبیده جرّاح و سلمان نشسته بودیم و منتظر رسول خدا بودیم ناگاه دیدیم که آن حضرت با حالتی پریشان مرعوب گونه و رنگ متغیر نزدیک ظهر بر ما وارد شد و فرمود: کیست در اینجا؟ ابو عبید و معاذ و سلمان نیستید؟ گفتیم: بله یا رسول اللَّه آنگاه آن حضرت فتنه‏ها را در آینده ذکر کرد و فرمود: در شهر زوراء (یعنى بغداد، دوران پیامبر اکرم اثری از شهر بغداد نبوده، بلکه به صورت باغاتی بوده است و در دورا ن عباسیان خصوصا منصور دوانیقی به صورت شهر درآمد) فتنه‏اى به پا مى‏شود و چه مرد و زنانى که کشته خواهند شد و چه اموالی که به غارت میرود و ناموسهائى که مورد تعرض قرار مى‏گیرند خدا رحمت کند آن کسى را که در آن روز زنان بنى هاشم را پناه دهد زیرا که آنها حرم منند. آنگاه آن فتنه به پادشاه کوفه خواهد رسید و جوان‏هائى از پایگاه و جایگاه خود بر آنها خروج میکنند که نام یکى از آنها را صالح گویند و اهل کوفه را محاصره میکنند، بعد از آن فتنه بمدینه منتهى خواهد شد و مردها را کشته و شکم زنان بنى هاشم را پاره میکنند، موقعى که این بلاء پدید آمد بر شما لازم است که به بلندیها و کوهها فرار کنید و پناه بگیرید، مدت این بلاء به اندازه حمل زنی می‌باشد، بعد از آن، مرد تمیمى که شعیب بن صالح نام دارد- خدا شهرهاى شعیب را آباد کند- با بیرق سیاه به نصرت دین خدا مى‏آید تا اینکه بین رکن و مقام با مهدى بیعت نماید.)

سند روایت:

روایت را ابن طاووس در ملاحم (ص۲۷۲) از فتن سلیلی نقل می‌کند که تنها مدرک روایت هم می‌باشد. ابن طاووس می‌فرماید: سلیلی سند روایت را به معاذ بن جبل می‌رساند: (وقال وذکر إسناد هذا الحدیث إلى معاذ بن جبل ثم قال: بینما أنا وأبو عبیده الجراح وسلمان جلوس ننتظر رسول الله…)

نکته اول: میزان اعتبار کتاب فتن سلیلی

ابن طاووس در ملاحم در مورد کتاب فتن سلیلی (فتن سلیلی یکی از ۳ محور کتاب ملاحم ابن طاووس است) می‌فرماید: «وبعد فإننی عازم على أن أعلق فی هذه الأوراق ما وجدته على سبیل الاتفاق فی کتاب الفتن تألیف السلیلی ابن أحمد بن عیسى بن شیخ الحسائی من رواه الجمهور من نسخه أصلها فی المدرسه المعروفه بالترکی بالجانب الغربی من البلاد الواسطیه، تأریخ کتابتها سنه سبع وثلاثمائه، ودرک ما تضمنته على الرواه، وأنا بریء من خطره، لأننی أحکی ما أجده بلفظه ومعناه إن شاء الله تعالى.[۲]»

یعنی (من تصمیم دارم که در کتابم (ملاحم و فتن) آنچه را که به صورت اتفاق در کتاب فتن سلیلی یافته ام ذکر کنم.سلیلی که از روات عامه است و من کتابش را از نسخه خطی که اصل آن نسخه، در مدرسه‌ای معروف به ترکی در قسمت غربی از سرزمین واسطیه است، نقل می‌کنم. مستنسخ این نسخه را سال ۳۰۷ استنساخ و نسخه برداری کرده است. (ابن طاووس ۶۶۴ بوده است) هرچه در این کتاب است ضامن آن، روات کتاب هستند و من تضمین و تعهدی ندارم، بلکه من آنچه را پیدا کرده ام به همان لفظ و معنا نقل می‌کنم.) پس ابن طاووس، فتن سلیلی را پیدا کرده و از نسخه دیگری که آن نسخه هم کپی است، استنساخ کرده و نسبت به روایات آن تضمینی نمی‌کند. ما فعلا متعرض خود سلیلی نمی‌شویم، هر چند ظاهرا به سلیلی اعتناء چندانی نشده است.

نکته دوم: بررسی شخصیت معاذ بن جبل

با اغماض سند از مرحوم ابن طاووس تا فتن سلیلی و از سلیلی تا معاذبن جبل، فقط معاذبن جبل را ارزیابی می‌کنیم. معاذبن جبل از نظر علمای رجال شیعه چقدر اعتبار دارد؟ اگر نگاهی به جریان سقیفه کنیم، جریان برای ما روشن می‌شود که معاذ بن جبل چه کسی است؟ ایشان از طرفدارن جدی جریان سقیفه است، برای اطلاع از شخصیت ایشان به آخر کتاب رجال برقی وکتاب احتجاج طبرسی مراجعه کنید.[۳]

وقتی که نتیجه سقیفه روی کار آمدن حکومت مدینه شد، ۱۲ نفر از مهاجرین و انصار (۶ نفر از انصار و ۶ نفر از مهاجرین) با مشورت امیر المومنین لب به اعتراض گشودند، البته این ۱۲ نفر نظرشان برخوردی بیشتر از اعتراض بود و بنای درگیری فیزیکی داشتند که مولا امیرالمومنین موافقت نکردند، این ۱۲ نفر آن چنان مستدل صحبت کردند که ابوبکر درمانده شد و عقب نشینی کرد، داخل خانه رفت و ۳ روز بیرون نیامد، بعد از ۳ روز احساس کردند که اگر صحنه خالی شود، حکومت به اهلش واگذار می‌شود و مولا زمامدار می‌گردد. بنابراین خالد پس از مشورت با هزار نفر مسلح به کمک آمد، معاذبن جبل هم از کسانی است که با هزار نفر مسلح به این جریان کمک کرد و اوضاع را به نفع خودشان رقم زدند ضمن این که طرفداران علی را در صورت تکرار چنین سخنانی، تهدید به قتل کردند.

بیان مرحوم خوئی در معجم درباره معاذ بن جبل:

«و قال المیرزا فی رجاله الکبیر: و فی کتاب سلیم بن قیس إنه من أصحاب الصحیفه (أصحاب الصحیفه هم الذین کتبوا صحیفه و التزموا بإزاله الإمامه عن علی (معاذ از کسانی است که صحیفه را امضاء کرده که نگذارند امامت به امیرالمومنین برسد و بعد مرحوم خوئی، سخنان حضرت فاطمه سلام الله علیها با معاذبن جبل را نقل می‌کند و به قضیه برقی اشاره می‌کند که:) و ذکر البرقی فی آخر رجاله: أن اثنی عشر رجلا أنکروا على أبی بکر فی قیامه مقام النبی ص قال: فنزل أبو بکر من المنبر فلما کان یوم الجمعه المقبله سلّ عمر سیفه ثم قال: لا أسمع رجلا یقول مثل مقالته تلک إلا ضربت عنقه ثم مضى هو و سالم، و معاذ بن جبل و أبو عبیده شاهرین سیوفهم حتى أخرجوا أبا بکر و أصعدوه المنبر. [۴] (در آخر کتاب رجال برقی آمده است که عده‌ای برتری ابوبکر بر حضرت علی را منکرشدند. وعمر در روز جمعه در حالی که شمشیر به همراه داشت، گفت: اگر یکى از شما سخنى مانند سخن آن ها

بگوید[مخالفت با ابوبکر و حمایت از علی] گردنش را می‌زنم سپس عمر و سالم و معاذ بن جبل و أبو عبیده با شمشیرهای برهنه به سوی خانه ابوبکر رفتند و اورا از خانه بیرون آوردند و بر منبر نشاندند)

پس معاذ بن جبل کسی است که در برابر ولایت و و لایتمداران موضع گرفته است بنابراین وی از ضعیف هم پایین تر است.

بیان مرحوم تستری در قاموس الرجال:

«… وعن کتاب سلیم بن قیس: أنه کان من أصحاب الصحیفه التی کتبوا صحیفه أن یزیلوا الإمامه عن علی علیه السلام (معاذبن جبل از اصحاب صحیفه بود، همان صحیفه‌ای که نویسندگان و امضاء کنندگان آن متعهد شدند که امامت و خلافت را از علی سلب کنند) ونقل خبراً عن إرشاد الدیلمی متضمنا أنه کان یدعو بالویل والثبور لممالاته أبا بکر وعمر على علی حین احتضاره (از ارشاد دیلمی نقل شده که معاذبن جبل، هنگام مرگش جزع و فزع و اظهار پشیمانی می‌کرد از این که ابوبکر و عمر را در رسیدن به خلافت وبرکناری علی از خلافت کمک و یاری کرده است.)

…وفی آخر رجال البرقی فی خبر جمع أنکروا على أبی بکر تقدمه علیه (علیه السلام) (در آخر کتاب رجال برقی آمده است که عده‌ای برتری ابوبکر بر حضرت علی را منکرشدند) وسل عمر سیفه فی الجمعه المقبله وقال: ” یضرب عنق من قال مثل مقالتهم ” (وعمر در روز جمعه در حالی که شمشیر به همراه داشت گفت: اگر یکى از شما سخنى مانند سخن آن ها بگوید[مخالفت با ابوبکر و حمایت از علی] گردنش را می‌زند) ثم مضى هو وسالم ومعاذ بن جبل وأبو عبیده شاهرین سیوفهم حتى أخرجوا أبا بکر وأصعدوه المنبر (سپس عمر و سالم و معاذ بن جبل و أبو عبیده با شمشیرهای برهنه به سوی خانه ابوبکر رفتند تا اورا از خانه بیرون آوردند و بر منبر نشاندند)

وأما ما نقله من إرشاد الدیلمی – وإرشاد الدیلمی کتاب غیر معتبر، أکثر أخباره مراسیل مناکیر فلیس بصحیح، فإنهم لم یکونوا یقرون بذلک قبل حضور موتهم وبعده لم یمکن سماع غیرهم منهم

(مرحوم تستری می‌فرماید: و اما آن چه از ارشاد دیلمی نقل کرده [این که معاذبن جبل هنگام مرگ اظهار پشیمانی می‌کرده است] صحیح نیست، زیرا این افراد قبل از مرگشان چنین اقرارها و اظهار پشیمانی هائی، نداشته اند [بلکه کارشان را هم درست می‌پنداشته اند] و بعد از مرگ شان هم، شنیدن چنین چیزهائی از این ها برای دیگران ممکن نبوده است، علاوه بر این که کتاب ارشاد دیلمی [منبع نقل] به خاطر مرسل و منکر بودن بیشتر روایاتش، معتبر نمی‌باشد.)

وکیف کان: ففی الاستیعاب: کان معاذ بالیمن أمیرا، وکان أول من اتجر فی مال الله فمکث حتى أصاب وحتى قبض النبی (دراستیعاب [ابن عبدالبر] آمده که معاذ [از طرف پیامبرص] به استانداری یمن منصوب شد، ولی وی اموال بیت المال را صرف امور تجاری و اقتصادی خودش می‌کرد و به این وسیله ثروت هنگفتی به دست آورد، معاذ تا زمان رحلت پیامبر در یمن بود

فلما قدم قال عمر لأبی بکر: أرسل إلى هذا الرجل فدع له ما یعیشه وخذ سائره منه (وقتی معاذ، بعد از رحلت پیامبر [به مدینه] آمد عمر به ابوبکر گفت: معاذ را احضار کن و از اموالش به مقدار معاش برایش باقی بگذار و باقی آن را مصادره کن) فقال أبو بکر: إنما بعثه النبی (صلى الله علیه وآله وسلم) ولست بآخذ منه شیئا إلا أن یعطینی (ابوبکر گفت: معاذ از طرف پیامبر منصوب شده است و من از او چیزی نمی‌گیرم مگر این که خودش چیزی بدهد) وأقول: لم یبعثه النبی (صلى الله علیه وآله وسلم) لأکل مال الله ولا أجازه فی التجاره به (مرحوم تستری می‌فرماید: پیامبر اورا برای خوردن مال خداوند نفرستاده و به او اجازه تجارت در اموال الهی [به نفع خودش] را نداده بود.

وفیه أیضا: قال النبی لمعاذ حین وجهه إلى الیمن بم تقضی؟ قال: بما فی کتاب الله، قال: فإن لم تجد؟ قال: بما فی سنه رسول الله، قال: فإن لم تجد؟ قال: أجتهد رأیی (ودر استیعاب نقل شده است [متاسفانه این مطلب در بعضی از کتب ما هم آمده است] که پیامبر هنگام فرستادن معاذ به جبل از وی پرسید: چگونه قضاوت می‌کنی؟ معاذ گفت: برطبق کتاب خدا قضاوت می‌کنم، پیامبر: اگر [حکم] در کتاب خدا نبود، معاذ: بر طبق سنت رسول خدا، پیامبر: اگر در سنت نبود؟، معاذ: بر طبق نظر خودم عمل می‌کنم) فقال النبی: الحمد لله الذی وفق رسول رسول الله لما یحب رسول الله (پس پیامبر فرمود: سپاس خدا ی را که فرستاده رسول خدا را به آن چه رسول خدا، دوست می‌دارد، تایید و موفق گرداند)

تستری می فرماید: وهو أیضا من أخبارهم الموضوعه ([تستری] این روایت هم از روایات موضوعه و دروغ است]

وروى سنن أبی داود: أنه أمَّ قومه فقرأ البقره، فاعتزل أحدهم فصلى لنفسه، ثم جاء إلى النبی (صلى الله علیه وآله وسلم) فشکاه، فقال له النبی (صلى الله علیه وآله وسلم): أفتان أنت یا معاذ؟ اقرأ: سبح اسم… [۵]» (و سنن ابی داوود روایت کرده که معاذ امام جماعت بود و درجماعت سوره بقره را خواند، یکی از مأمومین خسته نمازش را فرادا کرد وسپس خدمت پیامبر رسید و از معاذ به خاطر این کارش شکایت کرد، پیامبر معاذ را مواخذه کرد و فرمود: مسبحات را در نماز بخوان)

نتیجه روایت:

معاذ بن جبل از نظر ما مشکل دارد و ما نمی‌توانیم به روایات معاذ اعتماد کنیم مگر این که اقاریر و فضایل باشد و از طرفی کتابی هم (فتن سلیلی) که این روایت را نقل کرده است، مورد اعتماد نیست.

حد دلالت روایت:

محتوای روایت این است که شعیب بعد از سفیانی و مقارن با ظهور امام زمان خروج می‌کند و در مکه با حضرت بیعت کرده و دارای چهره مثبتی است.[۶]

روایت دهم:

«ابن حماد: حدثنا الولید ورشدین، عن ابن لهیعه، عن کعب بن علقمه، عن سفیان الکعبی قال: ولم یسنده إلى النبی صلى الله علیه وآله وقال: یخرج على لواء المهدی غلام حدیث السن، خفیف اللحیه، أصفر، لو قاتل الجبال لهزها حتى ینزل إیلیا [۷]» (نوجوانى با محاسن کم و زرد رنگ در زیر پرچم مهدى قیام می کند که اگر با کوه‏ها قتال کند آن‏ها را می‌لغزاند تا این که در ایلیا (بیت المقدس) وارد شود.

این متن، روایت نیست بلکه نقل از سفیان کعبی است. سفیان کعبی کسی است که فقط ابن حبان در کتابش نامی از وی برده است. وی نزد خود اهل سنت هم مجهول است (مجهول العین و الوصف) مبنای ابن حبان این است که اگر یک نفر معلوم از کسی نقل کند، آن شخص از جهالت وصفی و عینی بیرون می‌آید، مبنای ابن حبان را هیچ یک از اهل سنت قبول ندارد، بنابراین از نظر اهل سنت هم، روایت به خاطر وجود سفیان کعبی بر مبنای عامه مشکل دارد ضمن این که روایت به پیامبر هم منتهی نمی‌شود.

اما از شیعه، حتی ابن طاووس هم، این روایت را نقل نکرده است، ولی ملحقات احقاق الحق مرحوم نجفی طبق مبنای در کتابش (هرمطلبی نسبت به اهل بیت در کتب اهل سنت است، ایشان نقل می‌کند) روایت را آورده است. اصل روایت را هم از ابن حماد نقل می‌کند که مولِفا و مولَفا مشکل دارد.

حد دلالت روایت:

شعیب یکی از فرماندهان و پرچمداران لشکر حضرت مهدی است که کم سال و محاسن کم و قدرت توان زیادی دارد، ولی بیش از این ویژگیها (قبل از ظهور امام قیام می‌کند و یا بعد از ظهور؟ و یا خصوصیات دیگر…) از این روایت استفاده نمی‌شود.

وآخر دعوا نا أن الحمد لله رب العالمین

[۱]. معجم أحادیث الإمام المهدی، ج ۲، ص ۲۲۹

[۲]. ملاحم وفتن، سید ابن طاووس،ص ۲۱۶ (روایت ضعاف غیر از موضوع است ممکن است چند روایت ضعیف کنار هم به حد استفاضه برسد، ابن طاووس قائل به موضوع بودن فتن سلیلی نمی باشد)

[۳]. الإحتجاج علی أهل اللجاج، طبرسی، ج‏۱، ص، ۷۵ – ۷۹:

از أبان بن تغلب نقل شده که به امام صادق علیه السّلام عرض کرد: فدایت شوم، از اصحاب رسول خدا آیا کسی با عمل أبو بکر و نشستن او در مسند خلافت مخالفت نمود و او را انکار کرد؟ فرمود: آری، دوازده نفر از صحابه با او مخالفت کردند، از مهاجرین: خالد بن سعید بن العاص، که از بنی امیّه بود، و سلمان فارسی، و أبو ذر غفاری، و مقداد ابن اسود، و عمّار بن یاسر، و بریده اسلمی، و از انصار: أبو الهیثم بن التّیّهان، و سهل و عثمان پسران حنیف، و خزیمه بن ثابت ذو الشّهادتین، و ابی بن کعب، و أبو أیّوب انصاری، باری جریان مخالفت آنان بدین شرح بود که وقتی ابو بکر از منبر پیامبر بالا رفت، اینان با یک دیگر مشورت کرده و گفتند: «او را از منبر رسول خدا پائین آوریم»، و برخی‏شان گفتند: «ممکن است این کار عاقبت سوء و نتیجه خطرناکی داشته و خود رابه زحمت اندازید، خداوند می‏فرماید: «خود را با دست خویش به هلاکت میفکنید- بقره: ۱۹۵» بهتر این است که همگی نزد امیر المؤمنین رفته و با او مشورت کنیم و رأی و نظر او را بپذیریم. پس همگی بعد از پذیرش این نظر به خدمت امام علی علیه السّلام رسیده و گفتند: ای امیر المؤمنین چگونه حقّی را که تو سزاوارتر به آن بودی رها کردی؟ زیرا ما خود از رسول خدا شنیدم که فرمود: «علی با حقّ است و حقّ همراه علی است، و او پیوسته با حقّ سیر می‏کند؛ به هر سویی که میل کند». ما می‏خواستیم به مجلس ابو بکر رفته و او را از منبر رسول خدا به پایین کشیم، ولی نزد شما آمدیم تا ببینیم شما چه می‏فرمایید. حضرت امیر علیه السّلام فرمود: بخدا سوگند که اگر این کار را کرده بودید راهی جز جنگ نداشتید، حال اینکه شما در تعداد و جمعیت همچون نمک در غذا، و از نظر دوام مانند سرمه چشم هستید، و قسم بخدا که اگر چنین نموده بودید دیگر آنان برای من جای هیچ حرفی باقی نگذاشته و با شمشیرهای برهنه و آماده جنگ نزد من آمده و می‏گفتند: یا بیعت کن یا تن به مرگ بسپار! و دیگر من هیچ چاره‏ای جز تسلیم و موافقت نداشتم. و این باز می‏گردد به نصیحت پیامبر- پیش از وفات- به من که: «این امّت در آینده با تو حیله و غدر نموده و سفارش مرا در باره‏ات زیر پا می‏نهند، و این را بدان که تو نسبت به من چون هارونی نسبت به موسی، و پس از من؛ امّت هدایت شده در مثل مانند هارون و شیعیان او، و امّت گمراه نیز همچون سامری و اتباع او خواهند بود»، عرض کردم: برای آن روز چه سفارشی به من دارید؟ فرمود: اگر یار و یاوری یافتی جهاد کن، و در غیر این صورت دست بردار و خون خود مریز تا در نهایت مظلومانه نزد من آیی…

پس آن گروه با شنیدن فرمایشات امیر المؤمنین علیه السّلام به سوی مسجد رفته و اطراف منبر حلقه زدند، و آن روز جمعه بود، و وقتی ابو بکر به بالای منبر رفت‏… پس خالد بن سعید برخاسته و ابتداء به سخن نموده و گفت: ای ابو بکر از خدا بترس… سپس سلمان فارسی برخاسته و به زبان فارسی گفت: «کردید و نکردید»- و او پیشتر نیز از این بیعت سرباز زده و بهمان جهت مورد ضرب و شتم واقع شده بود… سپس ابو ذر- خدایش رحمت کناد- بپاخواسته و گفت: ای گروه قریش! شخص دوری را به خلافت نشانده و قرابت پیامبر را ترک نمودید، بخدا سوگند که جماعتی از خلق عرب بخاطر همین کار از دین اسلام خارج شده و در این دین دچار تردید خواهند شد، و اگر خلافت را در اهل بیت پیامبرتان قرار داده بودید هرگز نزاعی رخ نمی‏داد… سپس مقداد بن اسود رضی اللَّه عنه برخاسته و گفت: ای أبو بکر از ستم و تجاوز دست بردار و از خدا بترس، و از این کار توبه کرده و در خانه‏ات بنشین‏… بعد از او بریده اسلمی از جای برخاسته و گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ! این چه ضرر و صدمه‏ای است که از باطل به حقّ رسیده! ای أبو بکر آیا گذشته را فراموش نموده یا خود را به نسیان زده‏ای…‏ سپس عمّار بن یاسر برخاسته و گفت: ای معشر قریش و ای جماعت مسلمان! اگر نمی‏دانید پس بدانید که أهل بیت پیامبرتان به کار خلافت سزاوارتر و به ارث او شایسته‏تر و به امور دین شما از همه مقدّم‏تر می‏باشند، و آنان امین و حافظ حقوق أهل ایمان و خیرخواه مؤمنین هستند. پس او (أبو بکر) را امر کنید که حقّ را به أهل آن واگذارد… پس از او ابی بن کعب برخاسته و گفت: ای أبو بکر! حقّی را که خداوند برای غیر تو قرار داده انکار مکن‏… سپس خزیمه بن ثابت- معروف به ذو الشّهادتین- گفت: ای مردم! آیا شما می‏دانید که رسول خدا شهادت و گواهی مرا بجای دو نفر از أهل ایمان قبول می‏نمود؟…سپس سهل بن حنیف رضی اللَّه عنه پس از حمد و ثنای خداوند و صلوات بر محمّد و آلش گفت: ای معشر قریش گواه باشید که من شهادت می‏دهم که رسول خدا را در این مسجد دیدم که دست علی را گرفته و چون به نزدیک أصحاب رسید فرمود: ای مردم، این علی؛ پس از من امام و پیشوای شما است… و همراه او برادرش عثمان بن حنیف بپا خاسته و گفت: «از رسول خدا شنیدیم که می‏فرمود: أهل بیت من ستارگان أهل زمینند، پس بر ایشان سبقت مجوئید و آنان را مقدّم بدارید… سپس أبو أیّوب انصاری برخاسته و گفت: ای بندگان خدا، در رعایت حقّ اهل بیت پیامبرتان از غضب خداوند بپرهیزید، و حقّی را که خداوند بر ایشان قرار داده بخودشان واگذارید…

أبو بکر بسیار مضطرّ و متحیّر گردید و مجاب شده و گفت: من والی شما شدم در صورتی که از شما برتر و بهتر نیستم! مرا رها کنید! مرا رها کنید!! عمر به او گفت: ای عاجز از کلام از منبر بزیر آی! تو وقتی در برابر سخنان قرشیان تاب نمی‏آوری‏، چگونه خود را بر این مقام برقرار نمودی؟! بخدا سوگند قصد داشتم تو را از این مقام خلع نموده و سالم مولا ابی حذیفه را بجایت نصب نمایم!! سپس أبو بکر از منبر بزیر آمده و همراه عمر به سمت منزل رفته و تا سه روز هیچ کس به مسجد النّبی نیامد. چون روز چهارم شد ابتدا خالد بن ولید با هزار تن به خانه او شتافته و گفت: این چه جلوس و نشستنی است! بخدا سوگند، بنی هاشم در باره خلافت به طمع افتاده‏اند! و در پی او سالم مولا حذیفه با هزار نفر و سپس معاذ بن جبل با هزار نفر آمدند تا کم کم تعدادشان به چهار هزار نفر رسید، و همه به

سرکردگی عمر با شمشیرهای برهنه بسوی مسجد النّبی حرکت کرده تا بدان جا رسیدند، عمر رو به طرفداران علی علیه السّلام کرده و گفت: ای یاران علی، بخدا سوگند اگر یکی از شما مانند روز گذشته از جای برخاسته و سخنی بگوید سخت مجازاتش می‏کنیم. (او را می‏کشیم)

رجال‏ برقی، صص، ۶۳ – ۶۷ (شبیه همین جریان را به طور خلاصه تری بیان کرده است)… قال فنزل أبو بکر من المنبر فلما کان یوم الجمعه المقبله سل عمر سیفه ثم قال: لا أسمع رجلا یقول مثل مقالته تلک إلا ضربت عنقه. ثم مضی هو و سالم و معاذ بن جبل و أبو عبیده شاهرون سیوفهم حتی أخرجوا أبا بکر و أصعدوه المنبر.)

[۴]. معجم الرجال، خوئی، ج۱۸، ص ۱۸۳

[۵]. قاموس الرجال – شیخ محمد تقی تستری،ج ۱۰،ص ۹۸ – ۹۹

[۶]. یکی از فضلای حاضر در مجلس، تحقیقی در مورد تطبیق اسم امکنه ای که در روایات آمده است، انجام داده اند که ضمن تقدیر از ایشان، کلام وی را نقل می‌کنیم: در کتب معاجم شاید ما بیشتر از ۲۵ جزیره داشته باشیم ولی ظاهرا اگرجزیره بدون قرینه بیاید بخش شمالی سرزمین بین النهرین که همین شمال عراق است را شامل می‌شود (مناطق تکریت) طبق تتبع ایشان(هرچند طبق نظر بنده، اصطخر همان مسجد سلیمان است.) اصطخر شهری باستانی و بسیار بزرگ در ۱۲ فرسخی شمال شرقی شیراز(۶ کیلومتری تخت جمشید) که پس از قرن ۴ ه.ق با رشد شیراز از رونق افتاد و امروزه تنها می‌توان خرابه های اصطخر را در منطقه مرودشت یافت.(مرو دشت تا شیراز فاصله زیادی است در حالیکه ایشان می‌گوید ۶ کیلومتر است) و قومس معرب کومس سرزمینی پهناور در دامنه رشته های البرز می‌باشد و دامغان میان ری و نیشابور در این مناطق است. دولاب (که بنده عرض کردم دولات است نه دولاب) نام روستائی در شمال شرقی ری بود و اکنون منطقه ای در جنوب شرقی تهران است،زرنج معرب زرنک، شهری باستانی و پایتخت قدیم سیستان بوده است ویرانه های آن در جلگه ای در اطراف دریاچه هامون باقی مانده است، هم اکنون شهری به نام زرنگ در کنار مرزهای شرقی ایران قرار دارد که مرکز ولایت نیمروز در افغانستان است (شکرالله سعیکم)

استاد: نکته ای که باید به آن توجه کنید این است که چون این روایات در آن زمان ها بوده لذا باید به معاجم قدیمی که نزدیک تر به زمان روایات بوده اند (مثل ابن خردابه، مختصر البلدان و…) مراجعه شود، بنابراین تطبیقات ان معاجم بر شهرها و مکان ها دقیق است (محور این معاجم است)

[۷]. معجم أحادیث الإمام المهدی، ج۲، ص۲۲۶٫

.

.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *