بسم الله الرحمن الرحيم
الحمد لله رب العالمين وصلي الله علي محمد وآله الطاهرين سيما امام زماننا روحی وارواح من سواه لتراب مقدمه الفداء
سيد ابن طاووس مي‌فرمايد من صحت اين کتاب و مطالبي که در اين کتاب است و این روايت را تضمين نمي‌کنم، اين را اضافه کنيد:
مي فرمايد و انا من بري من خطره لانني احکي ما اجده بلفظه و معناه؛ يعني ما آنچه را پيدا کرديم نقل مي‌کنيم اما تضمين نمي‌کنيم و تعهد نمي‌دهيم که اين منقولات صحيح باشد.
ظاهرا ايشان يک همچون حرفي را نسبت به کتاب رجال ابن الغضائري دارند و مي‌فرمايند: من از رجال شيخ، فهرست شيخ، از نجاشي و از ابن الغضائري نقل مي‌کنم اما صحت كتاب ابن الغضائري را تضمين نمي‌کنم.
سوال: آيا ابوخالد كابلي از اهل سنت است؟ چون برخي ايشان را از اهل سنت دانسته اند.
ما اهل سنت موثق داريم، غياث بن ابراهيم حفص بن غياث که اهل سنت هم از او نقل مي‌کنند و مقبول است.اما اين سند، يک سندي نيست که بشود به آن اعتماد کرد.
سوال: اين متني که اضافه دارد شايد بعدا اضافه شده باشد؟
استاد: درست دقت نکردم اما من آن نسخه‌اي که چاپ نجف است را نگاه کردم.
من يک تتبعي کردم ابوخالد حلبي دارد و کلبي هم دارد. من پيدا نکردم، اين شخص (كابلي) جزو کساني بوده که در سخنراني امام حضور داشته است. من پيدانکردم. اما شما فرموديد که ممکن است ابو خالد کابلي باشد. ابو خالد کابلي از اصحاب امام سجاد و امام باقر و امام صادقعلیهم السلام مي‌باشد. ايشان از اصحاب امام سجاد علیه السلام است و امام سجاد علیه السلام دو سال از عمر شريف امير المومنين علیه السلام رادرک کردند. کسي که از اصحاب امام باشد و از اصحاب علي بن ابي طالب علیه السلام باشد، بايد عمر طولاني داشته باشد.
بگذريم، من يک اشاره‌اي به آقاي اصبغ بن نباته بکنم ، شما ص 135جلد 11تنقيح چاپ جديد را مراجعه کنيد. ابتدا آراء عامه را ببينيد که عامه نسبت به ايشان چه مي‌گويند، کمتر اتفاق مي‌افتد که اين آقا را بپذيرند.
ابوبکر بن عياش مي‌گويد اصبغ بن نباته و ميثم بن تمار، هولاء الکذابون، اينها نعوذبالله دروغگويان هستند. عباس دوري از يحيي بن معين نقل مي‌کند که شعبي رأي رشيدا، حبة العرني، اصبغ بن نباته…. اينها ارزشش را ندارند نه اصبغ ارزشش را دارد نه حبه عرني نه رشيد حجري، يک جا ديگري مي‌گويد ليس بثقه…
حالا مشکلش چيست؟ عقيلي مي‌گويد کان يقول بالرجعه، تابعي است. و اعتقاد به رجعت داشت. حالا معلوم شد. ولي يک مشکل ديگري هم دارد، ابن حبان مي‌گويد فتن بحب علي بن ابي طالب(عليه السلام). محو دوستي امير المومنين بود. (اين مي‌شود نقطه ضعف) بعد مي‌گويد احاديث عجيب و غريب نقل کرده است. فاستحق من اجلها الترک، دار قطني مي‌گويد منکر الحديث. ابن عدي مي‌گويد من چيزي از احاديث او را نمي‌آورم چرا؟ دليلي که مي‌آورد خيلي مهم است “لان عامة مايرويه عن علي”، مطالبي که نقل مي‌کند از امير المومنين علیه السلام است، پس بايد از چه کسي باشد تا تو بياوري؟ لايتابعه احد عليه هيچ اعتنايي به احاديث ايشان ندارند چرا؟ چون يروي عن علي بن ابي طالب علیه السلام و هو بيّن الضعف. مطالب ديگري هم در اين خصوص است.
پس اشكال اول يقول بالرجعة، اشكال دوم: فُتِن بحب علي علیه السلام. اما به نظر من نکات ديگري هم هست که کار دست ايشان داده است. يک نکته را من اشاره کنم. بدنيست، مي‌گويد که اين آقا در جنگهاي امير المومنين علیه السلام شرکت فعالي داشته است. بگونه‌اي که “کان علي يضن به” يعني چه؟ آقا دلش نمي‌خواست اين برود جبهه، مي‌ترسيد که شهيد شود و ازدست برود. و اين حيف است و در چنين موقع اين شخص بايد باشد. “يضن به علي الحرب و القتال”. روش او اين بود: “و کان القوم اذا لقي بعضهم بعضا”، اگر درگيري بود جبهه‌ها داغ بود، او کار نداشت، اگر يک خورده حس مي‌کرد که جبهه‌ها سرد شده است جنگ متوقف شده، “برز وحده” تنها وارد ميدان مي‌شد “فلا يرجع حتي يخوط سيفه و رماحه” شمشيرش را خون آلود مي‌کرد و بر مي‌گشت. اين روش ايشان بود.
مطالب زيادي نسبت به ايشان نقل شده است. به نظر من عبارت را نگاه بکنيد، “کان من ثقات امير المومنين علیه السلام و من شرطة الخميس”، گارد ويژه بوده “و کان فاضلا”، حضرت هم به ايشان فرموده بود: “تشرطوا، تشرطوا”، بياييد قرارداد ببنديم بين ما و شما، “ما اشترطکم بالذهب والفضه” قرارداد امتيازات مهمي ندارم، شهريه بدهم، حقوق بدهم، زمين بدهم اين حرفها نيست.”مااشترطکم الا الموت” شما بايد تا پاي جان بامن باشيد و من تعهد مي‌دهم که بدون شما بهشت نمي‌روم. “ان قوما من قبلکم من بني اسرائيل تشارطوا بينهم” يک چنين تعهدهايي داشتند، “فما مات احدهم حتي کان نبي قوم او نبي قريته او نبي نفسه و انکم لبمنزلتهم” شما هم به منزله من هستيد “الا انکم لست بانبياء”.
شرح حال ايشان را مطالعه کنيد. اصلا نمي‌توانيم از ايشان دست برداريم. عهدنامه مالک اشتر را ايشان نقل مي‌کند و اين آقا در سندش است. وصيت امير المومنين علیه السلام به محمد حنفيه را ايشان نقل مي‌کند. در جلسه قبل عرض کردم، ايشان اولين کسي است که مقتل نوشته است. عمرش طولاني بوده است. حتي بعضي‌ها گفته‌اند دوران امام زين العابدين علیه السلام هم رسيده است و درک کرده است. آقاي شيخ محيي الدين فرزند مرحوم مامقاني مي‌گويد: آقاي اصبغ بن نباته از شخصيت‌هاي معروف و برازنده شيعه است، در اينجا “والذي يظهر ان المترجم بقي الي زمان السجاد علیه السلام”، تا آن دوران ايشان بوده‌اند. مسائلي هم در اينجا است، ببينيد آقاي مامقاني در تعليقه مي‌فرمايد:”لا ينقضي عجبي ممن عد المترجم مشکورا”، يک رتبه‌اي است. يعني، بد نيست يعني چه؟ “مع تصريحه بانه کان من خاصة امير المومنين علیه السلام” ايشان از خواص امير المومنين علیه السلام بوده است، مي‌فرمايد من از مناقشه بعضي از معاصرين هم در شگفت هستم، “لان کونه من خاصة امير المومنين علیه السلام و ممن کان يضن به اميرالمومنين علیه السلام في الحرب انه کان شيخا ناسکا عابدا انه من ذخائر علي علیه السلام ، کل ذلک يويد ويقوي(سند روايت رسائل)فالحق الصريح والواقع الذي لا محيص عنه ان المترجم من اوثق الثقات و کفي فخرا و جلالة له عدّ امير المؤمنين علیه السلام له من ثقاته(تنقيح المقال، ج11، ص140.) ، حضرت فرمود ثقات مرا بياوريد، يکي از آنها همين آقا بود، “فالرجل ثقة ثقة ثقة” بلا ريب هيچ جاي شک و شبهه نيست.
ولي آيا مشکل ما را حل ميکند، با قطع نظر از اصبغ، سند به خاطر قبلي‌ها که مجهول هستندو بعضا هم گفته‌اند ضعيف است مشکل دارد.
روايت پنجم
روايت ديگري را که ما دراين زمينه ‌ نقل مي کنيم روايت پنجم است مرحوم طوسيره درکتاب غيبت ص 469،اين روايت را نقل مي‌کند اين روايت اشاره به حسني است. عن ابي جعفر، في حديث طويل خود شيخ طوسيره مي‌فرمايد که اين حديث طويل است که: “يدخل المهدي الکوفه و بها ثلاث رايات قد اضطربت بينها”، سه جريان است و شايد سه تفکر باشد، اينها با هم اختلاف نظر دارند. “فتصفوا له” اختلافات را کنار مي‌گذارند و تابع آقا مي‌شوند.”حتي ياتي المنبر” آقا تشريف مياورند منبر و سخنراني مي‌کنند، “و لا يدري الناس مايقول، من البکاء” مردم متوجه حرف آقا نمي‌شوند در اثر شدت گريه، شدت گريه چه کسي؟ خود آقا يامردم؟ گريه شوق است بالاخره ناراحتي فراق، هرچه هست در روايت نيامده است. “و هو قول رسول اللهصلی الله علیه و آله کاني بالحسني و الحسيني و قد قاداها”، اين دوتا رهبري مي‌کنند “فيسلمها الي الحسيني فيبايعونه”، حسني پرچم را تحويل حسيني مي‌دهد و با او بيعت مي‌كنند، “و اذا کانت الجمعه الثانية (جمعه دوم شد) قال الناس، يابن الرسول الله، الصلاة خلفک..الصلاة خلف رسول الله”. نماز پشت سر شما مساوي است با نماز پشت سر پيامبر اکرمصلی الله علیه و آله. و المسجد لايسعنا” مسجد کوفه جا نمي‌شود براي اين جمعيت. منظور چيست؟ يعني يک مسجد ديگري براي مردم بسازيد، “فيقول انا مرتاد لکم”، تصميم به ساختن مسجد مي‌گيرند. “فيخرج الي الغري”، تشريف مياورند به نجف اشرف “فيخط مسجدا”، يعني تصميم به طرح مسجد می گیرند، “له الف باب”، مسجدي که هزار تا درب دارد «يسع الناس» تا مسجد بتواند جمعيت را در بر بگيرد و ظرفيت داشته باشد، “عليه اصيص”، يعني محكم و اساسي است؟ مراجعه کنيد. “فيبعث ويحفر من خلف قبر الحسين لهم نهراً يجري الي الغري”، الان هم نجف آب ندارد از جايي آب را به نجف اشرف سرازير مي‌کنند “حتي ينبث في النجف…وکاني بالعجوز”، خلاصه وضع کشاورزي تغيير مي‌کند “علي راسها مکتل فيه برّ حتي تطحنه بکربلاء” شاهد سر همين کلمه است، “کاني بالحسني”، و متن آن هم يک نص غريبي است.
تا اينجا رواياتي که مانقل کرديم رواياتي بود که با محوريت حسني بود، يا در مکه کشته مي‌شود که نوبت به اين حرفها نمي‌رسديا در مسير عراق به امامعلیه السلام ملحق مي‌شود. اينجا در خود عراق و کوفه است.
سوال: این موارد تعارض ندارد شاید دو تا حسني داريم؟
استاد: خیر. ما از اثبات يك حسني ناتوانيم.
ما تا الان چهار روايت نقل کرديم، ممكن است به نتيجه مرحوم خوئي برسيم، نظر بنده همان نظر مرحوم خوئي است منتها ايشان در روايت ابن عباس،من در روايت حسني، حالا من روايات را عرض کنم، ببينيد اين روايت پنجم در چه کتابی ذکر شده است؟ اولين کسي که آن را نقل کرده است، مرحوم شيخ طوسيره است، م 468، بعد از ايشان مرحوم عاملي نباطي بياضي، در کتاب شريفشان، الصراط المستقيم(اگر قضيه‌اي از مرحوم آقاي اميني شنيده ايد که کتابي که دنبالش بودند و با معجزه با توسل کتاب را پيدا کردند همين کتاب است کتاب نباطي است کتاب الصراط المستقيم خيلي دنبال آن بود. بالاخره يک نفراين کتاب را داشت. مرحوم شيخ اميني آمد در خانه شان و گفت يک هفته به من بده امانت، قبول نکرد، گفت درکتابخانه ات مي‌نشينم استفاده ميکنم گفت نمي گذارم شکلش را هم ببينيد خلاصه متوسل شد به امير المومنين، به ذهنش آمد که کليد اين مشکل به دست فرزندش ابوالفضل است بر خلاف معهود نجف اشرف،که طي هفته کربلا نمي روند معمولا پنج شنبه‌ها مي‌روند مي‌رود براي زيارت کربلا و امام حسين و قمر بني هاشم و ميايد بيرون، بعد يک آقايي به ايشان مي‌رسد، آقا حالا کجا مي‌خواهي بروي، هوا گرم است برويم خانه، به منزل او مي‌رود، ايشان عرض مي‌کند تا من غذا آماده کنم پدرم تازه فوت شده است و يک مقداري کتاب دارد، مي‌خواهم بريزم داخل رودخانه، نگاه کن اگر چيزي به دردت مي‌خورد بردار. ايشان بقچه را باز مي‌کند. اولين کتابي را که بر مي‌دارد، مي‌بيند همان کتاب نباطي است. الصراط المستقيم الي مستحقي التقديم نوشته مرحوم علامه شيخ زين الدين ابي محمدعلي بن يونس عاملي النباطي البياضي متوفاي877) در جلد 2 ص 264 همين رانقل مي‌کند، اما به اختصار. نيلي در منتخب الانوار المضيئه ص 191، بعضي از آنرا نقل مي‌کند،، مرحوم حر عاملي، در اثبات الهداة ج3، ص315، ح 364، از غيبت نقل مي‌کند. البته سندش ظاهرا مشکل دارد چون گاهي به عنوان احمد بن يحيي معتمد نقل شده، اماشيخ طوسي سند را به عنوان احمد بن يحيي بن معتمد آورده، بحار الانوار،ج 52 ص 303،در آخر هم بشارة الاسلام کاظمي،ص 225.
ظاهرا اين مطلب را کشف الغمه هم دارد اين را خودم مراجعه نکردم، بعضي از دوستان مراجعه کرده‌اند. ج 2 ص463 و روضه الواعظين ابن فتال نيشابوري ص 263 اين رانقل کرده است. المستجاد هم آورده است.
اما از نظر سند مشکل دارد، اشکال اول ابراهيم بن بنان خثعمي است. اين شخص مهمل است، مهمل يعني چه؟ يعني درکتب رجالي بحثش نشده است. البته مرحوم شيخ محيي الدين فرزند مرحوم مامقاني، ايشان مي‌پذيرد که مهمل است ولي از طريق ديگر مي‌خواهد درستش کند مي‌فرمايد رواياتش سديد و قوي است. رواياتي که نقل ميکند روايات مقبولي است.( تنقيح المقال، چاپ مؤسسه ال البيت، لإحياء التراث (چاپ جديد).)
باز کسي که در سند است آقاي عمرو بن ثابت است اگر ابو المقدام باشد مشکلي ندارد، اما اگر غير از آن باشد براي ما مجهول است پس از نظر سند مبتلا به اشکال است حالا ببينيم از نظر دلالت.
اين روايت با چند روايتي که قبلا نقل شده، همخواني ندارد، مخصوصا با روايت کافي شريف، در آن روايات صحبت حسني و حسيني نبود، امااينجا دو نفر هستند. بعد هم محوريت مي‌شود با حسيني نه با حسني. مگر اينكه بگوئيم مراد از حسيني همان حضرت مهدي علیه السلام است.
دلالتشان خيلي روشن نيست در اين روايت،و با روايات ديگر هم تقريبا منافات دارد. آن روايات در مسير عراق دارد آن روايات خود مکه، اينجا خود عراق.
روايت ششم:
روايت ششم را مرحوم مجلسي نقل مي‌كند، مراجعه کنيد ببينيد مرحوم مجلسي در بحارالانوار، ج 57 ص 215 (وَ فِي خُطْبَةِ الْمَلَاحِمِ لِأَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع الَّتِي خَطَبَ بِهَا بَعْدَ وَقْعَةِ الْجَمَلِ بِالْبَصْرَةِ قَالَ يَخْرُجُ الْحَسَنِيُّ صَاحِبُ طَبَرِسْتَانَ مَعَ جَمٍّ كَثِيرٍ مِنْ خَيْلِهِ وَ رَجِلِهِ حَتَّى يَأْتِيَ نَيْسَابُورَ فَيَفْتَحُهَا وَ يَقْسِمُ أَبْوَابَهَا ثُمَّ يَأْتِي أَصْبَهَانَ ثُمَّ إِلَى قُمَّ فَيَقَعُ بَيْنَهُ وَ بَيْنِ أَهْلِ قُمَّ وَقْعَةٌ عَظِيمَةٌ يُقْتَلُ فِيهَا خَلْقٌ كَثِيرٌ فَيَنْهَزِمُ أَهْلُ قُمَّ فَيَنْهَبُ الْحَسَنِيُّ أَمْوَالَهُمْ وَ يَسْبِي ذَرَارِيَّهُمْ وَ نِسَاءَهُمْ وَ يُخَرِّبُ دُورَهُمْ فَيَفْزَعُ أَهْلُ قُمَّ إِلَى جَبَلٍ يُقَالُ لَهَا وراردهار فَيُقِيمُ الْحَسَنِيُّ بِبَلَدِهِمْ أَرْبَعِينَ يَوْماً وَ يَقْتُلُ مِنْهُمْ عِشْرِينَ رَجُلًا وَ يَصْلِبُ مِنْهُمْ رَجُلَيْنِ ثُمَّ يَرْحَلُ عَنْهُمْ ) اين روايت را از کجانقل مي‌کند؟ آيا از تاريخ قم است يا خودشان از کتاب ديگري نقل مي‌کنند؟ اگر از تاريخ قم باشدکه بايد بحث شود، من در کتاب تا ظهور مفصلا راجع به تاريخ قم بحث کردم. مؤلف تاريخ قم مرد جليل القدر، محترم، معاصر مرحوم صدوق بوده است، منتهي کتاب به دست ما نرسيده است، ترجمه آن به دست ما رسيده است. آن هم ظاهرا، چهارصد سال بعد ترجمه شده و به دست ما رسيده است و اين که الان در دسترس است، همان ترجمه است و مرحوم مجلسي هم ظاهرا از ترجمه نقل مي‌کند روايت اين است : “في خطبه الملاحم”، هيچ قبل و بعدي هم ندارد، في خطبه الملاحم لامير المومنينعلیه السلام”، ما در اين چند جلسه خطب را اشاره کرديم، خطبه بيان، خطبه افتخاريه، اينها همه خطبه‌هائي هستند که ملاحم در آن هست ايشان اشاره نمي‌فرمايد که کدام يکي از اينهاست. “في خطبه الملاحم لامير المومنينعلیه السلام التي خطب بها بعد وقعة الجمل بالبصره”، ببينيد مطابقت کرد با خطبه البيان، ولي نمي‌گويد که خطبة البيان است، چون خطبه البيان را خودشان پنبه اش را زدند. فرمودند که اصلا اين خطبه را صوفيه و غلات نقل مي‌کنند ولي در اينجا اسمي از خطبة البيان نمي‌برند، مي‌فرمايند که در خطبه‌اي که بعد از پايان جمل در بصره ايراد فرمودند،اين را فرموند:
يخرج الحسني صاحب طبرستان(طبرستان يعني مازندران امروز، چرا مي‌گويند طبرستان. مراجعه کنيد معجم البلدان را. آنجا بيان مفصلي دارد که چرا مي‌گويند طبرستان.) ،”مع جم کثير”، نيروهاي زياد، “کثير من خيله و رجله”، باصطلاح پياده نظام سواره نظام “حتي ياتي نيسابور فيفتحها” با نيشابور درگير مي‌شود، شهر را فتح مي‌کند “و يقسم ابوابها، ثم ياتي اصفهان”، مي‌آيد اصفهان “ثم الي قم” وارد قم مي‌شود “فيقع بينه و بين اهل قم وقعة عظيمة” درگيري ميشود بين قمي‌ها و بين حسني، يک جنگ تمام عيار “و يقتل فيها خلق کثير” از طرفين عده‌ي زيادي کشته مي‌شوند “فينهزم اهل قم”، قمي‌ها هم شکست مي‌خورند، “فينهب الحسني اموالهم”، وارد شهر مي‌شود و غارت مي‌کند، حسني اموال قمي‌ها را غارت مي‌کند، “و يسبي ذراريهم”، بچه هايشان را هم اسير مي‌برد، “و نساءهم” و يخرب دورهم، خانه هاشان را هم خراب مي‌کند، “فيفزع اهل قم الي جبل” و از شهر مي‌گريزنند و پناه ميبرندبه يک کوهي، به يک منطقه کوهستاني،”يقال لها وراردهار”که الان مي‌گويند اردهال، “فيقيم الحسني ببلدهم” اربعين يوما،40 روزشهر را اشغال مي‌کند، “و يقتل عشرين رجلا” و دو نفر را حلق آويز ميکند. “ثم يرتحل عنهم”.
خوب چه شد؟ اين همان حسني است؟ قم روايات متعددي دارد در حد استفاضه و يا حتي بيشتر که قم ان شاء الله مصون است، ايران مصون است(دو نفر مثل آقاي بهجت در قم باشند کافي است که قم و ايران را از عذاب مصون بدارد، ما اميدواريم که آرزو را دشمن به گور ببرد، اين کشور سرافراز، دربست در اختيار آقا ولي عصر است. تا ظهور خود آقا محفوظ باشد.) ، خلاصه از اين روايت استفاده ميشود که حسني يک چهره منفي، خونريز و غارت‌گر است. آدمي است که با زمين و زمان تشيع مخالف است. قلب تپنده شيعه است قم. “القلب النابض للتشيع”؛ قمي که زمينه ساز است، “سمي قم لانها اهله يقومون مع مهدي من آل محمد علیه السلام”، زمينه ساز حکومت امام زمانعلیه السلام هستند، کار فرهنگي از قم شروع مي‌شود. آن وقت حسني که ظهور كند با قم اينطوري برخورد کند؟ اين حسني نيست؛ همان سفياني است. سفياني حدودش مشخص است. به اينجاها نمي‌رسد؛ جنوب ايران ودر يک منطقه محدود.
حالا اين را مي‌توانيم جز روايات حسني مطرح کنيم يا روايات معارض است؟ اين روايات معارض است نه روايات حسني. اين را نمي‌شود به حساب آورد. اين روايت از نظر سند مشکل دارد. اصلامرحوم مجلسي اشاره به سند نمي‌کند. از کجا اين را نقل ميکند. اگر ملاحم همان خطبه البيان است. اين مطلب در خطبه البيان نيست. تطنجيه است ؟ هرکدام هم است، اين مطلب در آن نيست. ايشان از کجانقل مي‌کند، من نمي‌دانم. از نظر سند، از نظر دلالت احتمال مي‌رود (بايد دوباره تاريخ قم را مراجعه کرد) مربوط به داعي الحق و قضاياي زيدي‌ها است زيدي‌ها درگيري شديدي، حالا الان يک مقدار رويكرد و وضع آنان تغيير کرده و ما دعا مي‌کنيم خداوند عزوجل شيعه‌هاي يمن را نصرت دهد و حفظشان کند از بليات، اين‌ها را مصون نگه داردو در برابر هجمات وهابي‌ها و دشمنان حفظ کند ولي قبلا زيدي‌ها با شيعه مشکل داشتند باخودامام مشکل داشتند بينيد در بحار الانوار رو مي‌کند به امام صادق علیه السلام (استغفر الله) و مي‌گويد تو حسود هستي. به امام اينگونه برخورد مي‌كند (ديگر چرا اين را تاييد کنيم) مرحوم صدوق در كمال الدين مي‌فرمايد: “هم اعدي عدو لنا؟” نسبت به زيدي‌ها در آن دوران احتمال مي‌رود که جراياناتي بوده و گذشته نميدانم بالاخره داعي الحق يک برنامه‌هايي داشته است. مراجعه کنيد حسني را به مازندران و اين جريان ربط ندهيد و الا همه قم از او متنفر مي‌شوند.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *